X
تبلیغات
::: غروب دریا :::



دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 8:48 توسط عليرضا |



باسلام خدمت دوستان عزیزم این پست رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم جوان ناکام حسین عزیزم

 که براثر سرطان اونو از دست دادم روحش شاد الفاتحه....

می دانی دوست من؟

باد هجران و فراق تو با برگ زندگی من همان کند که باد پاییز با برگی زرد. گاهی  آن چنان  دوری از تو قلبم را می‌فشارد که گویی آخرین لحظه زندگی‌ام را طی می‌کنم و زهر فراق چنان بر کامم تلخ می‌آید که تا جگرم را می‌سوزاند. آری قبلا نیز گفته‌ام که گاه دوری از تو را با خیال روی تو جبران می‌کنم. ولی چگونه و تا کی قلب عاشق را می‌توان این چنین آرام کرد؟

سخت است. سخت است دوری از تو. حزن و اندوه ندیدن روی یار، مرا به ورای مرزهای تحمل می‌برد. دلم سخت تنگ است.

          امشب دیوانگی حالی دیگر دارد
در خیال دوست
پرنده بی بال و پر است
در وصال دوست
با دیدن آن یار پر کشید
در انتظار دوست
بار دیگر آرام گیرد
در خمار دوست
بغض در گلو فریاد زد
در فراق دوست
باخیال انتظار وصال
در خمار فراق هم بی وفاست
د...و...س...ت... ...
                                                      

 

آدمها می آیند

 

زندگی میکنند

 

می میرند ومیروند

 

امافاجعه ی زندگی تو

 

آن هنگام آغاز میشود که

 

آدمی میرود اما نمی میرد!

 

می ماند ونبودنش در بودن تو

 

چنان ته نشین میشود

 

که تو می میری

 

در حالی که زنده ای....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 10:45 توسط عليرضا |



خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

میگویی دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی وا ژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت

همه صدای فریادم را شنیدند

توصدای سکوتم را بشنو....

دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري

تو در کنار من بشینی محال بود


هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود


چشمان مهربان تو پاک و زلال بود


پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری


با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود


نشنید لحن عاشق من را نگاه تو


پرواز چشم های تو محتاج بال بود


سیب درخت بی ثمر آرزوی من


یک عمر مانده بود ولی کال کال بود


گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت


گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود


یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود


سهم من از عبور تو رنج و ملال بود


چیزی شبیه جام بلور دلی غریب


حالا شکست وای صدای وصال بود


شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد


اما نه با خیال تو بودم حلال بود



                                                                ............... افسوس برای ..........

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 10:5 توسط عليرضا |



کاش ... کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند ...

اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام ...

سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!!

دنیا راببین ... بچه بودیم از آسمان باران می آمد ،

بزرگ شده ام از چشمهایمان می آید ...

بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند ...

بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ،

ولی هیچ کس نمیفهمد........

                                  

بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون
میباره

بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو

بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

                                

این روزها که میگذرد احساس میکنم

یکی از جاده های پر پیچ و خم و مه آلود

زندگی مرا به سوی خود می خواتد

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه او را ببینم

سرک می کشم ولی نیست

روزها منتظر یک قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند

شبها آسمان را نگاه می کنم

تا شایدبتوانم نشونیشواز ستاره ها بگیرم

ولی ستاره ها هم یادشون رفته..

نیم نگاهی به زمین بندارن تا نگاه یه منتظر را ببینند

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم

خسته تر از و دلتنگ تر از همیشه

به دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم

تا با رسیدن بهش آرامش بگیرم

ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده

مهربون عالم اگه تو اینطور می خوای

باشه

من که حرفی ندارم

همه دلتنگیها و بی کسیها برای من

ولی ازت می خوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو نبینم

همیشه بخنده و شاد باشه

اونو تنها نذارو همیشه باهاش باش

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم

باید به جاده ی زندگی باشه...؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 20:41 توسط عليرضا |



داستان عاشقانه و یک شعر(شعری زیبا از مهرداد اوستا)

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز.
مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا شعری که درباره این داستان نوشته  رو بخونید ....     
 
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
  
                                  
 

شعر عاشقانه  

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

 

                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:22 توسط عليرضا |




 دانلود آهنگ - قیمت خودرو - قالب وبلاگ